عجب دنیای بی رحمی!

میان سینه ام کوهی ست از خاکستر که می‌سوزند در آن آرزوها

وطن بر باد رفت،پنهان شده آفتاب و ماهتابش پشت نقابی از سیاهی ها

فضا آکنده از سم و مصیبت های بی پایان

گروهی جاهل و احمق 

به روی دوش انسان های بی فرجام

می ستانند جان نیلوفرها

ربوده خنده از دل ها

میان خنده های مست خود

می‌فشارند گلوی تبسم ها

گروهی هم تماشا چی،نظاره گر بر این حالت

نه افسوسی نه اندوهی،دلِ بی غم از این غوغا

چکاوک می‌زند فریاد

شقایق میکند‌ ناله 

چه گل هایی که پرپر شد

برای دیو خودکامه

عجب دنیای بی رحمی!

قسم بر آه مادر که این دنیا زننده است 

و بیش از این اسباب خنده است

طیبه غلامی

 

 

What a cruel world! 

Between my breasts is a mountain of ashes burning in those desires

The homeland is devastated, the sun and the moon are hidden behind a mask of blacks 

The space is full of poison and endless calamities 

A group ignorant and stupid 

On the shoulders of endless human beings

They take the lives of Nailofar

Stolen laughter from the hearts 

In his drunken laughter 

They squeeze the throats of Tabsooms 

A group is watching, watching this situation 

Neither sorrow nor grief, the heart without sorrow from this commotion

Chakavak shouts

The anemone moans 

What flowers that are broken 

For an authoritarian demon. What a cruel world!

 I swear on groans of mother that this world is disgusting 

And more than that it is a cause for laughter