من یک زنم، یک لاله‌ی روییده از آتش

حسی که بیرون می‌تراود از تنم خونی‌است

در من مزار زخم خورده سر بر آورده

در شهر نوروز است، اما دامنم خونی‌است

...

من دردها را می‌خورم، جای که بنویسم

هی... زندگی گور مرا کنده‌است میدانم

من دوزخم، نه دوزخی هستم، نه من دودم

می‌سوزم از دریوزگی و زنده می‌مانم

...

سرمایه‌ام اندوه و خوراکم غمِ سارا

اولادهایم ارث از آوارگی دارند

تن‌پوش از تحصیل، عفت عشق، آزادی

در قامتم می‌خندد، اما پاره‌گی دارند

...

در چشم‌هایم رود آمو زندگی‌دارد

من خانه‌ی ویرانه‌ام کلی ترک خورده

باشنده‌هایم زخم‌های تازه‌ی دارند

آزادی‌ام شلاق طالب در سرک خورده

...

شعرم گلویش زخم دارد، آه نه نه نه

 آواز من، احساس من، این‌روزها زخمی‌است

ما را درو کردند، ما خود را درو کردیم

باور نداری داس من این‌روزها زخمی است

...

شکیبا غفاری

 

 

I am a woman, a tulip growing from the fire 

The feeling that comes out of my body is bloody

There is a wounded grave in me

ln the city is Nowruz but my skirt is bloody ...

 

I eat pains instead of writing them... 

Ah... I know life has taken out a grave for me

I am hell, no I am hellish, no I am smoke

I burn from poverty and stay alive...

 

My asset is sorrow and my food is Sarah's sorrow 

My children have legacy from displacement

The cloak of education, the chastity of love, freedom

They laugh at my stature, but they are torn ...

 

The Amu River is living in my eyes 

I am a dilapidated house and completely cracked

My residents have new wounds

My freedom on the road was whipped 

by Taliban... 

My poem has a sore throat, oh no no no 

My song, my feeling, are hurt these days

They reaped us, we reaped ourselves

You do not believe my sickle is injured these days...