خالی شده یک شهر ... دو چندان که نباید

راهی شده‌ام سمت خیابان که نباید

 

رویای من و صورت خندان پدر را

از من که گرفتند ولی نان که نباید

 

مو های زنی با تن سرمازده اش را 

پهلوی سرک دید و ...نه ! ایمان که نباید

 

زیبایی من دردسرم شد که نلرزد-

 ایمان تو و آخرت تان که نباید...

 

اندیشه ی پوچ تو همین ست ؟ ولیکن

این نسل قلم مثل تو نادان که نباید

 

" انکار که این قوم غضب هموطنم نیست"

آواره شدم در وطن مان ...که نباید

 

معشوقه ی مان رفته مهاجر شده اما

جذاب ترین مرد بدخشان که نباید...

 

سوگند به آواز زنانی که نترسید!

این آخر جنگ ست ...زمستان که نباید




The city became empty...  as much as it should not have been

I'm going to the street, which I should not 

 

My dream and my father's smiling face

They took those from me but at least bread should not be taken

 

Hair of a woman with her icy body

Was seen by the side of the road and...no! Faith that should not 

 

My beauty bothered me which should not shake

Your faith and your hereafter that should not...

 

 Is that your absurd thought? But

 This generation of pens like you should not be ignorant 

 

"Denying that this nation is not the wrath of my compatriot" 

I was displaced in our homeland...which should not be 

 

Our lover has emigrated but

The most attractive man in Badakhshan…should not  

 

I swear on the voice of the women who are not afraid! 

This is the end of the war... the winter should not